من مستطيلم!
كبودي هاي پاي چشمت چند راند بيدار مانده اي؟! بدون مشت بدون رينگ تو قهرمان مني. ... 2 برو تا كلبه هاي چوبي تا شهرهاي ساحلي ژاپن موج هميشه به دريا باز ميگردد. بلند مثل ساعت میدان آرام قایقی در بندرگاه با چادری سیاه نشسته بر سطح روز . . . باد میوزید طناب تکان نمی خورد نای داد زدن نداشت بسته شد! نزدیک جایی که نزدیک به اینجا نیست دور تر از تمام رفتنها پشت یک اندوه خمیده طپشی ایستاد روبه رویم نه ورزای سیاه رنج نه خون سخت ایگناسیو اینبار ساعت6 بود بر تمامی ساعتها اینبار ساعت 6 بود که بر دیوار مینواخت اینبار ساعت 6 بود لورکا اینبار ساعت 6 بود. ته سیگاری که از من نکشیده دود شد درد میکنم بغضی به بلندای کودکیم درد میکنم این یک داستان واقعیست (روایت جنگلی با درختهای دراز کشیده) سرم روی بالشیست که مرگ را دیده صدای گریه های توی بالش قطع نمی شد دهانی باز و فریادی چسبیده تنم منم: مرده ای ایستاده در کنار تو چکمه هایت را بکن که از این کثافت گذشته ای و... آخ سرم آخ سرم این روزها سرم بادکنکیست دستکودکی در اتبوس بدون پنجره که بیدم که باد کبریتم که باد ارزانی جنگلی که هرگز نبود زندگی پیش از انکه فکر کنی به سراغت آمد مرده ام پیش از انکه زندگی کنم و بیش از تمام سطرهای ننوشته ام دلخوشم به اینکه با پرهای توی بالشت پرواز کرده ای به اینکه... سیگارها چپ چپ نگاهم می کنند! دست در دست سیگار از پنجره میروم شاخه ها باد را دستی مرا و من خدا را تکان می دهم :بیدار شو :هرچه زشت تر باشی آیینه ها راستگو ترند :بیدار شو :هرچه تنهاتر آیینه ها بزرگتر :بیدار شو :خسته ام :بیدارشو :مرا از مرگ خود نترسان از مرگ خود بترسان که از ترس با تیرهای مشقی خودکشی میکنی فکر کن به لحظه ای که روی صندلی با طنابی به دور گردنت بیدار میشوی فکر کن به موریانه ای که سالها به انتظارت نشسته خسته ام خسته انقدر که عزراِِءِیل مرا با ویلچر میبرد. روی میزم نشسته بشقابت توی لیوان دو قطره تنهایی در گلویم دو جرعه دلتنگی شام آخر شبی مقوایی صندلی را قدم زدم بی تو روی دریا به راه افتادم جای سنگی که مرد در برکه بین لبخند ماه افتادم شیشه ام را غبار می رقصد کوچه هایم همیشه متروکند زخمه هایم به جغد می ماند تارهایی به روی غم کوکند توی چشمم همیشه جان دادام مثل دریا که غرق امواج است زیر اشکم زمین فرو رفته آسمانم به چتر محتاج است روی مبلم به خاک افتادم ساعتم را به خوابها دادم گریه کردم درون صندوقچه! خنده ام را به قابها دادم آسمان را به چاله ها بنداز بی تو خورشید هم ترک خورده استخوانی شکسته در قلبم توی قلبم کسی کتک خورده پشت خاکریزهای تنهایی مثل سربازهای جا مانده مثل فیلمی که آخرش بد شد آخرین صحنه از پدر خوانده! آخرین پرده از نمایش را روی صحنه بدون تو رفتن هی به یادت سلامتی گفتن پشت صحنه تلو تلو خوردن خاطراتی که سخت مسموم است روی بالش کنار من خوابید رختخوابی که خیس هذیان بود توی تختم کسی به خود لرزید گرم و خیسم شبیه هرمزگان حال من را جنوب می داند تا سپیده اگر که برگشتی جای من را غروب می داند که من از فکر تو عقب ماندم آفتابت غروب شد یک روز من که هر روز بی تو شب ماندم در ستاره نوشتمت هر شب ها گرفته تلسکوپت اما از تو یک اسم مانده بر روحت کاش میشد تجسمت اما کاش میشد تمام میشد شعر مینوشتم کنار من هستی دور تختت طواف می کردم مینوشتم مدار من هستی مینوشتم تمام اما نه این دروغی برای دفتر بود این توهم چه زود پایان یافت واقعیت چقدر بدتر بود شاعری خسته پیش یک فندک خوابهایی در عمق بیداری سرد میشد کنار شومینه خیره در بغض زیر سیگاری شیر آبی و چک چکی غمگین گریه هایی که ظرف می شستند برف بارید و کاغذش پر شد دانه هایی که حرف می شستند سالهایم گذشته از تو ومن فکر کردم همیشه اینجایی ...و بهاری که زود میاید عیدو تحویل های تنهایی عیدییت را به باد خواهم داد درک کردم تو را و قسمت را کاش میشد تمام میشد شعر کاش می شد بگویم اسمت را. کاش می شد قطار برمیگشت ریل هایی از انتهای زمین با من از انتظاربرمیگشت توی سالن کسی به خود لرزید درب سالن کجای این دنیاست؟ از خروجی به سمت شب میرفت او دوباره به غار برمی گشت زیر باران سوار ماشین شد دکمه را زد و راه را افتاد کاش می شد که یاوری مومن با صدای نواربرمی گشت در خیابان چراغ وآذین ها در ترافیک بوق ماشین ها استرس ها چراغ ها پل ها توی مغزش فشاربرمی گشت خسته تر شد از انتظار و دوید در خیابان تراژدی پر بود تکیه میزد به روی میله پل بغضش از انفجاربرمی گشت ارتفاعی به عمق یک پایان روی پل ها کلیشه آزاد است رروی میله دو دست ماسیده کاش می شد قطار برمیگشت برای گم شدن از تو چقدر ترسیدن؟ کنار صندلیت عاشقانه جان دادن لباس خواب تورا وقت خوب پوشیدن جنون آنی و ظبطی که باز میخواند نوار مغزی من را برای رقصیدن میان خالی حمام و دوشی از گریه میان سردی حوله همیشه لرزیدن نفس کشیدن بمبی درون تنهایی بغل گرفته مرا این سکوت هرجایی ...و سکته های مداوم درون افکارم تشنجی که رسیده به قلب خودکارم حروفهای عجیبی که باز یعنی تو نتی بریده ز من روی ساز یعنی تو به خواب رفتن من با خشابی از هذیان وفیلمنامه تو می رسد به یک پایان صدای خش خش برگی و خوابهای زرد ونامه ای که مرا توی خواب تا میکرد به خواب رفتن مردی میان یک آغوش تماس پشت تماس و تماس هی خاموش به تخت خالی بی تو...و تخت از من پر اتو کشیدن نبضی درون مانیتور روی تختم نشسته مردی که... روبه رویش دری که میبندی زیر دستش پتوی سردی که... یک دقیقه وبعد پوشیدی با لباست تمام فکرش را در خیالت تمام میشد جنگ خسته بودی تو از نبردی که... خیره ماندی درون چشمانش گونه هایت چقدر مشکی بود از ریمل ها سیاه شد دنیا گریه کردی برای فردی که... ماندنت را به رنگها بخشید او به عشقت همیشه میخندید دل سپرده به رنگ آزادی دل سپرده به سبز زردی که... گریه کردی وماه ناقص شد گریه کردی و درد کامل شد گریه کردی درخت می دانست مانده بودی به پای مردی که...
پیراهنی سیاه پشت به پنجره ای که
انقدر خسته ام که دود را پس نمی دهم
| Design By : Night Skin |

